فضل الله روزبهان خنجى اصفهانى

493

تاريخ عالم آراى امينى ( فارسى )

شمع الهى ز دل افروخته 7 شمع تو فروغ شام قدر است 9 شناسا كن به ارباب قلوبم 6 شنيدم كآتش دوزخ هميشه 331 شهان را چو بنده نوازى كند 296 شهان مال خود را به لشكر دهند 394 شهء خسرو منش بر پشت شبديز 363 شه فرخنده اقبال جوانبخت 70 شهى از طارم گردون برآمد 201 شهى كو شهى را نوا ساز شد 296 شيرى كه به گاه كارزارش 330 شيرين زبرت مذاق جانها 9 صاحب كشّاف غوى بوده است 389 صباحان چرا هور لرزيده است 43 صبح اگر چون خور جهان گيرد به تيغ 264 صبح مرغ فلك آمد پديد 276 صد گونه درود باد هر دم 9 صورت تو معنى حسن و صفاست 41 صوفى نهاد دام و سر حقّه باز كرد 267 صهيل تازيان آتشين گوش 124 طالب تخت و كامرانى بود 170 طبع عالم گرفت خوى بهشت 159 طرّهء طرار ، گهى چين زدى 388 طعن طاعون فتاده در تبريز 232 طعنه زده بر ورع بايزيد 389 ظاهر از بيّنات فضل عمر 16 عاشق كه شد يار به حالش نظر نكرد 245 عالم چه بود پيش تو ، آدم كه بود 80 عصمتيان حرم آسمان 261 عقل حيران اين چنين معنى 19 عمر برف است و آفتاب تموز 116 عيد قربان آمد و قربانيان حيران تو 403 عيسى ديوانه را گويم به بازى روز هجر 338 عيسى ز بشارتت چو دم زد 9 غبار از زمين رو به افلاك كرد 186 غريو كوس داده مرده را گوش 123 غريو كوس در گردون فتاده 163 غلام همّت آن شاه عالم افروزم 111 غم ز دل هر چه بريزد يا برد 286 غم كند بيخ كژ پوسيده را 286 غير زلف بتان پريشان نه 366 فتح مبين بود كه اعداى دين 204 فتح و ظفرت شعار لشكر بادا 331 فراق يار جانى روز هجران 171 فرّ يزدانىست اين تبريز را 254 فرس حدس هر كجا راندى 95 فرشش ز محيط خاك برتر 177 فكر غم گر راه شادى مىزند 286 فلك از نسل اوغوز سرورى داد 207 فلك اگر چه به طالع بود سعادت بخش 134 فلك با چنان رفعت و منزلت 359 فلك خواست در مرقد نازنين 12 فلك هر ساعتى رنگى نمايد 363 قاضى عالم كه جهان پرورست 346 قبه‌اش رشك گنبذ كيوان 406 قضا جامهء عافيت چاك كرد 150 قضا را چه حاجت به خيل و حشم 99 قلم را سر و برگ اين قصّه نيست 413 قوس حلاجى نيست بنيهء تن 94 كاى به ازل گوهر پاك آمده 310